کوهی از خستگی و احساسات منفی ام. چه کسی درکم میکند؟ هیچ کس.اصلا انگار هیچ کس به فکرم نیست. حتی خودم. تنم دلش میخواهد فریاد بزند ولی چه فایده؟سرم درد میکند. از صبح تا شب باید بدَوَم. بدون استراحت. بدون خواب و خوراک. بدون زندگی.از همه ی آدم ها دلگیرم. از مامان، از اعضای خانواده، از دوستانی که هر کدام جایی دور افتاده اند، یا نیستند یا هستند و مجال دیدن شان را ندارم، از استاد راهنمایم برای روز هایی که سرش شلوغ است و مضطربش کرده. از همه شان دلگیرم.از خیابان ها و اتوبوس ها
کلافه ام. چه قدر باید ریخت شان را ببینم؟ حداقل روزی چهار بار اتوبوس سوار میشوم. برای یک ساعت در خانه ماندن این همه سختی چرا؟ سرفه هایم برگشته. یک نشانه ی خیلی کوچک از اعتراض بدنم. از سرفه ها هم خسته ام. وقت نمیکنم دکتر بروم. حتی اگر هیچ دارویی جوابگو نباشد، مثل سال های نود و پنج، نود و شش، نود و هفت. دلگیرم. بیشتر از همهی عالم از تو دلگیرم که پیشم نیستی. از تو که پشتم را خالی کردی. از تو که همهی خستگی ها را به خاطرش تحمل میکردم. از تو که مثل سنگ شده ای. از صدا کردنت خسته شده ام. از کوفتن در هایی که هیچ کس پشت شان نیست، خسته ام. بیشتر از همهی عالم از تو دلگیرم. از تو. این سنگ شدن تا کِی؟ خوشحالم خیلی...
ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1402 ساعت: 20:14