خوشحالم خیلی

خرید بک لینک
کوهی از خستگی و احساسات منفی ام. چه کسی درکم میکند؟ هیچ کس.اصلا انگار هیچ کس به فکرم نیست. حتی خودم. تنم دلش میخواهد فریاد بزند ولی چه فایده؟سرم درد میکند. از صبح تا شب باید بدَوَم. بدون استراحت. بدون خواب و خوراک. بدون زندگی.از همه ی آدم ها دلگیرم. از مامان، از اعضای خانواده، از دوستانی که هر کدام جایی دور افتاده اند، یا نیستند یا هستند و مجال دیدن شان را ندارم، از استاد راهنمایم برای روز هایی که سرش شلوغ است و مضطربش کرده. از همه شان دلگیرم.از خیابان ها و اتوبوس ها کلافه ام. چه قدر باید ریخت شان را ببینم؟ حداقل روزی چهار بار اتوبوس سوار میشوم. برای یک ساعت در خانه ماندن این همه سختی چرا؟ سرفه هایم برگشته. یک نشانه ی خیلی کوچک از اعتراض بدنم. از سرفه ها هم خسته ام. وقت نمیکنم دکتر بروم. حتی اگر هیچ دارویی جوابگو نباشد، مثل سال های نود و پنج، نود و شش، نود و هفت. دلگیرم. بیشتر از همهی عالم از تو دلگیرم که پیشم نیستی. از تو که پشتم را خالی کردی. از تو که همهی خستگی ها را به خاطرش تحمل میکردم. از تو که مثل سنگ شده ای. از صدا کردنت خسته شده ام. از کوفتن در هایی که هیچ کس پشت شان نیست، خسته ام. بیشتر از همهی عالم از تو دلگیرم. از تو. این سنگ شدن تا کِی؟ خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1402 ساعت: 20:14

شیزوکو ، دستت را به من بده؛ وقت رفتن است. آفرین، قرار نبود تا اینجا پیش بیایی. قرار بود فقط بنویسی، حتی اگر شیزوکویی نباشد. قرار نبود با احساساتت، آن هایی که تو را میخوانند بیازاری. قرار نبود غصه دار تر شان کنی.روزهای روشنی داشتی و نوشتی. دمت هم گرم. ولی چرا زیر بار نمیروی که قبول کنی همه چیز گذشته و رفته؟یاد خاطراتت افتاده ای؟ یاد بوی دریا و باز نشدن چشم هایت بدون عینک آفتابی؟ میدانم. این ها هم قسمتی از کار جمعه هاست. میدانم وقتی از خواب بیدار شدی، دلت رفت سمت دریا و صدف های دو کَپّه ای. روزهایی که پوستت عین چسب میشد و مدام باید دوش میگرفتی، این ها هم قسمتی از داستان آب و هوا بود.یاد عکسی افتادی که نسخه ی رنگی اش، ناخواسته پاک شد و فقط نسخه ی ویرایش شده اش ماند؟ میدانم. ولی مطمئن باش زیبایی به هر رنگی که در آمده باشد، باز هم زیباست.ما زیبا بودیم؟ چشم هایی که پر از نوازش ِزندگی باشند، قطعا زیبا هستند. چشم هایی که در شهر کتاب می گشتند، چشم هایی که سوغاتی میخریدند، چشم هایی که از دلتنگی اشک میریختند، مگر میشود زیبا نباشند؟ چشم هایی که دوست داشته اند و دوست داشته شده اند ، مگر میشود مظهر زیبایی نباشند؟اما دیگر وقت رفتن است؛ حتی اگر پر از دلتنگی ات کرده باشد. تو خودت را میشناسی. از دلنازکی ات خبر داری. سعی کن قوی باشی. آه...آفرین شرمنده ی تک تک شماست که غمگین تان کرده. این خلاصه ی تمام این نوشته است.شیزوکوی نازنینم، دختر شیرینم، تو از جنس منی و تا ابد همراه من. تو خود وفایی.حالا دستت را به من بده؛ وقت رفتن است. خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1402 ساعت: 20:14

صفحه بندی